پدر و مادرم مي گفتند:«بچه اي» و نمي گذاشتند بروم جبهه،
يك روز كه شنيدم بسيج اعزام نيرو دارد،
لباس هاي صغري خواهرم را روي لباسم پوشيدم و سطل آب را برداشتم
و به بهانه آوردن آب از چشمه زدم بيرون ،
پدرم كه گوسفند ها را از صحرا مي آورد داد زد :«صغرا كجا»؟

براي اينكه نفهمه سيف الله هستم سطل آب را بلند كردم كه يعني مي‌روم آب بياورم.
خلاصه رفتم و از جبهه لباسها را با يك نامه پست كردم.
يكبار پدرم آمده بود و از شهر تلفن كرده بود،
از پشت تلفن گفت:«بني صدر!واي به حالت اگر دستم بهت* برسد.»

* رييس جمهور خائن، كه در مرداد 1360 با لباس و آرايش زنانه
و به همراه خلبان اختصاصي شاه معدوم و سركرده گروهك منافقين از كشور گريخت.