تبليغاتX
...سکــــوی پـــرواز
...سکــــوی پـــرواز


دقت كردي من و تو چقدر شبيه هميم؟!
هيچ كس من و تو رو نمي شناسه...!
يادته وقتي با دوستت آماده مي شدين واسه عمليات،
پلاكت افتاد تو رمل ها و تو متوجه نشدي،
شايدم شدي و نخواستي دوباره برش داري!
منم مثل تو گمنامم، خيلي وقته كه نمي دونم كيم؟ كجام؟ چرا اومدم؟...
يادم نيست كجا گمش كردم تا شايد بتونم ردي ازش پيدا كنم...
هويتم و ميگم...آخه خيلي وقته بي هدف دارم دنبالش مي گردم
اما پيداش نمي كنم...تو نمي توني كمكم كني؟
آخه ميگن حرف شما پيش خدا سنده، ارزش داره...
مي شه از خدا بخواي كمك كنه تا من هويتمو پيدا كنم؟
آخه تو نمي دوني بي هويتي چه درديه...
تو لااقل خودت مي دوني كي هستي اما من حتي خودمم اينو نمي دونم...
بي پلاكي افتخار داره اما بي هويتي...
برام دعا كن آخه اصلا دوست ندارم بعد مرگم
روي سنگ قبرم بنويسن:
......................

 

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 توسط کبـــــوتر حــــــرم



 

شهيد شاپور برزگر گلمغاني

فرمانده محور عملياتي لشكر 31 عاشورا
نام پدر: اسكندر
تولد: ۲۲/۸/۱۳۳۶- اردبيل
شهادت: ۱۳/۸/۱۳۶۲
ارتفاعات شيخ گز نشين، پنجوين عراق- عمليات والفجر4
محل دفن: قبرستان غريبان اردبيل

 

يه دستش قطع شده بود، اما دست بردار جبهه نبود.
بهش گفتند: «با يه دست كه نمي توني بجنگي، برو عقب.»
مي گفت: «مگه حضرت ابوالفضل(ع) با يك دست نجنگيد؟
مگه نفرمود: والله ان قطعتموا يميني، اني احامي ابدا عن ديني»
عمليات والفجر4 مسئول محور بود. حميد باكري بهش ماًموريت داده بود
گردان حضرت ابوالفضل(ع) رو از محاصره دشمن نجات بده.
با عده اي از نيروهاش رفت به سمت منطقه ي ماًموريت.
لحظه هاي آخر كه قمقمه رو آوردن نزديك لباي خشكش...
گفته بود: «مگه مولايمان امام حسين(ع) در لحظه شهادت آب آشاميد كه من بياشامم»
شهيد كه شد، هم تشنه لب بود هم بي دست...

 

منبع: كتاب حماسه دو لاله                                  

              




نوشته شده در تاريخ شنبه 23 اردیبهشت1391 توسط کبـــــوتر حــــــرم



 

حجت الاسلام دانشمند :
اگر من از مظلومیت رهبر بگویم شاید دلتان خون بشود ، خیلی مظلومند ایشان .

حضرت ماه

این موضوع را من با یک واسطه می گویم .
با یکی از محافظ های آقا در حرم امام رضا روبروی ضریح ، دو به دو با هم بودیم .

گفتم از آقا چه خبر ؟

میگفت ما روزهای دوشنبه ، ( این را میگفت و گریه میکرد )
می رویم سرکشی میکنیم به خانواده شهدا .
آقا می فرمودند به خانواده شهدا نگویید که ما می آییم که به زحمت نیافتند .

یک ربع قبل آقا در ماشین هستند ما درب میزنیم و میگوییم آقا می خواهند تشریف بیاورند منزل
و یک سلام و علیکی با مادر و پدر شهید نمایند .

یکبار رفتیم درب خانه دو شهید ، من خودم رفتم دیدم درب باز است و آب و جارو کرده اند .
درب زدم ، مادر شهید آمدند دم درب و گفتند : آقا کو ؟

گفتم : کدام آقا ؟

گفت : مقام معظم رهبری کجاست ؟

گفتم : شما از کجا می دانید ؟

شروع کرد به گریه کردن ، گفت دیشب خواب بچه هام را دیدم ،
بچه ها آمدند گفتند خوش بحالت ، فردا سید علی می خواهد بیاید خانه تان .

به اینجا که رسید ، مقام معظم رهبری هم رسیدند به درب خانه .

بعد مادر شهید گفت من خواب دیدم که امام هم تشریف آوردند و گفتند فردا آقا سید علی 
می خواهند بیایند ، ما هم تبریک می گوییم . و یک مطلبی هم امام فرمودند
و پیغام دادند که من به شما بگویم .

مقام معظم رهبری فرمودند چه پیغامی ؟

مادر شهید گفتند : امام فرمودند سلام ما را به آقا سید علی آقا برسانید و به ایشان بگویید

اینقدر از خدا طلب مرگ نکن ! فرج نزدیک است انشاءالله .

 

آقا خیلی گریه کرد .

حجت الاسلام دانشمند : مظلوم است آقا .
یک کاری نکنیم که اگر گره ای نمی توانیم باز کنیم ، لااقل گره بر گره نیاندازیم .
این واقعاً ظلم است ، خدا نمی بخشد .

در این دنیا مرکز شیعه فقط ایران است .
افغانستان ، پاکستان ، مصر ، عربستان و عراق را ببینید .
در ممالک اسلامی کجا شیعه همه کاره است ، ایران مرکز شیعه است ،
دل امام زمان به شما بسته شده و امید امام به شماست .

 

خدایا رهبر مظلوم و با کرامت انقلاب را بحق امام زمان محافظت بفرما .

 

گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر رفت تفنگ پدری هست هنور

گرچه نیکان همگی بار سفر بربستند

شیر مردی چو علی خامنه ای هست هنوز

گر امام شهدا نیست کنون در برمان

خلف صالح و مظلوم علی هست هنوز


 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 16 اردیبهشت1391 توسط کبـــــوتر حــــــرم



 
الله اکبر

الله اکبر


انسان با گفتن «الله اکبر» به نهایت عجز خود اعتراف می‌کند
و به ناتوانی‌اش به درگاه الهی بارها اقرار می‌کند.


جمیع بن عمیر می‌گوید: در محضر امام‌صادق(ع) بودم. حضرت از من پرسید:
«جمله «الله اکبر» یعنی چه؟‌گفتم:‌یعنی خدا از همه چیز بزرگ‌تر است.
حضرت فرمود:‌ مطابق این معنا خدا را چیزی تصور کرده ای
و او را بزرگ تر از آن چیزها تصور نموده‌ای. عرض کردم: پس معنی «الله اکبر» چیست؟
‌حضرت پاسخ داد:‌معنایش این است؛ «الله اکبر من ان یوصف؛
خداوند بزرگ‌تر از آن است که توصیف گردد.»

 

 الحمدلله

الحمدلله


پس از آن‌که انسان به عجز و ناتوانی خویش در شناخت خالق اعتراف کرد،
با گفتن «الحمد لله» که از افضل اذکار تسبیح است،‌وارد مرحله بعدی می‌شود.


حضرت امام‌خمینی در باب حمد می‌فرماید: «حمد خدا مساوی شکر است؛
چنانچه در روایات کثیره وارد است، کسی که «الحمد لله» بگوید شکر خدا را ادا کرده است،
چنانچه امام‌صادق(ع) فرمود:‌شکر هر نعمتی اگرچه بزرگ باشد،
‌این است که حمد خدای عزوجل کنی.»

 

سبحان الله


شخصی از حضرت علی(ع) پرسید:‌ »معنی «سبحان الله» چیست؟
حضرت فرمود: «سبحان الله» تعظیم مقام بلند و با عظمت خدا و منزه دانستن او
از آنچه مشرکان می‌پندارند، است و زمانی‌که بنده این کلمه را می‌گوید،
همه فرشتگان بر او درود می‌فرستند.»

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 توسط کبـــــوتر حــــــرم



 

گرماى هوا كمتر شده بود. تابستان سپرى گشته و روزهاى اول مهر ماه سال 72،
خنكاى صبحگاهى دلچسبي داشت. رفتيم اطراف ارتفاع 112 كار كنيم.
روزهايى همين قسمت از فكه، چه صحنه هاى خون و آتشى
در بهار سال 62 در عمليات والفجر يك به خود ديده است.

محلى كه در حين عمليات از آن به عنوان اورژانس استفاده مى شد،
و بقاياى چند سنگر و آمبولانس منهدم شده در اطرافش پراكنده بودند،
در سمت چپ، جاده روبه رويمان قرار داشت. خسته شديم.
كانال اصلى را هرچه بيل زديم چيزى پيدا نكرديم. جاى تاول دستهايمان مى سوخت.
كانال نفر رويى نظرم را جلب كرد و رفتم طرفش. هرچه را كه به زبان مى آمد، زمزمه مى كردم.
در حالى كه چشمانم داخل كانال را مى كاويد، سلانه سلانه قدم مى زدم و جلو مى رفتم.
غالباً داخل اين كانال هاى فرعى بعيد به نظر مى رسيد كه چيزى باشد.
از دور چيرى نظرم را جلب كرد. رفتم به سمتش....
ظاهراً بايد كلاهخودى قرار گرفته بر روى يك نبشى آهنى باشد.
چيز عجيبى به نظر نمى رسيد. حتماً نيروهايى كه قبلا اينجا تفحص مى كرده اند،
اين كلاه را كه پوسيدگى و رنگ و رو رفتگى اش نشان مى داد
متعلق به هشت - نه سال پيش است، پيدا كرده و بر روى نبشى قرار داده اند.

سعى كردم به راه خودم ادامه دهم و بقيه كانال را نگاه كنم،
ولى حسّ درونى مى گفت كه بايد اطراف نبشى را وارسى كنم و برگشتم.
چرخى در اطراف آن زدم. كلاه خود ايرانى بود. نگاهى به موقعيت قرار گرفتن نبشى انداختم.
نه ميدان مين بود و نه سيم خاردارى به آن آويزان.براساس اصلى كه در تخريب وجود دارد،
جهت نوك نبشى و فلش آن، به هر سمت كه باشد يعنى آنجا ميدان مين است.
ولى هيچ ميدانى در اطراف وجود نداشت. جهت فلش نبشى به طرف داخل كانال بود.
نگاهى به دورترها انداختم، شايد تپه اى و يا سنگرى خاص وجود داشته باشد;
چيزى به چشم نمى آمد. اين نبشى حتماً معنى خاصى داشت.
شايد هم براى گراگيرى بچه های واحد ادوات بوده باشد. شايد...

كانال دويست - سيصد مترى با جاده فاصله داشت،
زياد محل تردد افراد نبود كه بگوئيم براى همدیگر علامت گذاشته اند.
با خود مى انديشيدم كه تاكنون هيچ كدام از گروه هاى تفحص به اين اطراف نيامده اند
و اگر درست حدس زده باشم، ما اولين كسانى هستيم كه پايمان به اينجا باز شده.

ظاهر كانال هم چيزى خاصى نشان نمى داد.
يك لبه آن بر حسب نياز تردد نيروها شيب داشت و نشانى از خاك دست خورده وجود نداشت.

تصميم خود را گرفتم. بايد اطراف نبشى كنده مى شد.
بچه ها كه آمدند، گفتم بايد سمتى را كه تيزى نبشى رو به آن است، بكنيم.
بچه ها تعجب كردند. گفتند كه بعيد است اينجا شهيد باشد.
ولى كلاه بالاى نبشى كه يك آن مرا مى برد به صحنه كربلا و سرهاى برروى نيزه،
به من مى گفت كه بايد چيزى باشد. حداقل اين بود كه از شك و ترديد بيرون مى آمديم.

شروع كردم به كندن با بيل دستى. دو سه ساعتى بود كه داشتم بيل مى زدم.



گرماى آفتاب به بالاترين حد خود رسيده بود. مستقيم بر سرمان مى تابيد.
زمين خيلى محكم بود و اين خود نشان مى داد كه خاك اينجا دست نخورده است.
دو تا از بچه ها از شدت گرما وكار، خون دماغ شدند.
سريع رفتم يك پليت (ورقه فلزى) آوردم و انداختم روى كانال
تا ساعتى بچه ها زير سايه اش استراحت كنند.

خستگى كه رفع شد، بچه ها گفتند اينجا چيزى پيدا نمى شود،
بساطمان را جمع كنيم و برويم. خودم هم خسته شدم و حالا ديگر با آنها هم عقيده بودم.
بچه ها زياد اذيت شدند. همين سفتى زمين نشان مى داد كه آنجا چيزى دستمان را نخواهد گرفت.

يا على گفتيم و بلند شديم. بيل و كلنگ ها را برداشتيم كه برويم.
چى بود كه ما را به آنجا كشاند، الله اعلم....
يكى از سربازها هم خون دماغ شده بود. سعى كردم كمكش كنم تا خونش بند بيايد.
يك دفعه داد زد. از آنهايى كه انسان را در جايش ميخكوب مى كند.

- اِ... اين لنگه پوتين را نگاه كنيد... برادر شادكام اينجا رو نگاه كن...

بلافاصله برگشتم. انگارى منتظر چنين فريادى بوده ام.
نگاه كردم به جايى كه نشان مى داد. شيب كانال را كه كنده بوديم از نظر گذراندم.
لبه هاى يك جفت پوتين پديدار شده بود.
جالب تر اين بود كه در حال كندن متوجه آن نشده بوديم.
آرام نشسته بالاى سرش. صلواتى فرستاديم. آهسته خاك هاى اطرافش را كنار زديم.
آرام نشستيم بالاى سرش، كلى خوشحالى داشت.
در حال خارج كردن بدن متوجه موضوعى شديم، بيشتر دقت كردم. جهت قبله را پرسيدم.
درست فكر كرده بودم. اين شهيد بر شانه راست، درست روبه قبله خوابانده شده بود.

او را پس از شهدات رو به قبله خوابانده و رويش خاك ريخته بودند تا از گزند دشمن مصون باشد.
گزندى كه نمونه هاى آن را زياد ديده ايم. حالا اينكه چه كسى
اين معرفت را به خرج داده و همان زمان يك نبشى بالاى سر او كوبيده
و كلاهى هم رويش گذاشته تا محل پيكر مشخص باشد، معلوم نيست كيست.

احتمالى كه زياد به آن گمان مى برديم،
اين بود كه از دوستان يا بستگان همين شهيد بوده است.
هرچه كه بود، او اين احتمال را داده كه زمانى باز خواهيم گشت
تا پيكر اين عزيز را برداريم حالا اين زمان هشت - نه سال طول بكشد، مشكل نيست.
مهم اين است كه شهدا را از ياد نبرده باشيم.

با اين قضيه بر خود من ثابت شد كه شهدا خودشان انسان را به سمت خويش مى كشند.

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 26 فروردین1391 توسط کبـــــوتر حــــــرم



 

حسن جان حسن جان حسن جان حسن جان

 بابا موهای مادر،میون شعله سوخته

 پهلوی مادر و میخ،انگار به دیوار دوخته

 بابا ببین که مادر،خورده زمین پشت در

 پاشیده روی دیوار ،خون پهلوی مادر

وقتی مادر راه میره بابا نیگاه کن ببین

کنار پای مادر خون می چکه رو زمین 

صدای اه مادر میون آتیش ودود

گمون کنم برای پهلوشکستنش بود

 یه عمره تو مدینه بابا خونه نشینی

آخه مادر چرا گفت؟یا فضه خذینی

اینجوری که میخ توی پهلوی مادر خورده  

گمون کنم که بابا دیگه داداشم مرده

زینب دلش میسوزه بابا اشکات رو پاک کن

دور از چشای مادر داداش محسن رو خاک کن

  (ابراهیم گائینی) 

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 فروردین1391 توسط کبـــــوتر حــــــرم



 

حجاب و چشم چرانی!

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمی‏دانيد چه لذتى دارد وقتى سياهى چادرم،
دل مردهايى كه چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترين زن‏هاست را مى‏زند.

نمى‏دانيد چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه‏اى مى‏شوم و مى‏پرسم:
آقا! اينا قيمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمى‏دهد؛
دوباره مى‏پرسم: آقا! اينا چنده؟ فروشنده كه محو موهاى مش‏كرده زن ديگرى است
و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمى‏بيند.
باز هم سؤالم بى‏جواب مى‏ماند و من، خوشحال، از مغازه بيرون مى‏آيم.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى مردهايى كه به خيابان مى‏آيند تا لذت ببرند،
ذره‏اى به تو محل نمى‏گذارند.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش،
در خيابان قدم مى‏زنيد؛ در حالى كه دغدغه اين را نداريد
كه شايد گوشه اى از زيبايى‏هایتان، پاك شده باشد و مجبور نيستيد خود را با دلهره،
به نزديك‏ترين محل امن برسانيد تا هر چه زودتر، زيبايى خود را كنترل كنيد؛
زيبايى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانيد و خود را جبران كنيد.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان و دانشگاه و...
راه مى‏رويد و صد قافله دل كثيف، همره شما نيست.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى
جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پليد مردان شهرتان نيستيد.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى كرم قلاب ماهى‏گيرى شيطان
براى به دام انداختن مردان شهر نيستيد.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى مى‏بينى كه مى‏توانى
اطاعت خدايت را بكنى؛ نه هوايت را.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد وقتى در خيابان راه مى‏رويد؛
در حالى كه يك عروسك متحرك نيستيد؛ يك انسان رهگذريد.

نمى‏دانيد؛ واقعاً نمى‏دانيد چه لذتى دارد اين حجاب!

خدايا! لذتم مدام باد.(زهرا قديانى‏)

و بدان که آخرین مد، پارچه ای یک دست سفید و بدون طرح به نام کفن است...

حجاب و مد حجاب و مد حجاب و مد





نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 اسفند1390 توسط کبـــــوتر حــــــرم



 


مهدی زین الدین شهید مهدی زین الدین

نزدیک عملیات بود. می دانستم دختردار شده.
یک روز دیدم سرِ پاکت نامه از جیبش زده بیرون.
گفتم: «این چیه؟» گفت: «عکس دخترمه».
گفتم: «بده ببینمش». گفت: «خودم هنوز ندیدمش».
گفتم: «چرا؟» گفت: «الان موقع عملیاته.
می ترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه بعد.» 

*   *   *                           
گفتم تو خیلی کم حرف هایت را می گویی.
خندید و گفت: یک علت ابراز نکردن من این است که نمی خواهم تو زیاد به من وابسته شوی."

 
به نقل از خانم ارمغان همسر شهید زین الدین                   

      *   *   *


گل لاله و شهادت و انتخاب برای شهادت

شهادت هنر مردان خداست...





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 اسفند1390 توسط کبـــــوتر حــــــرم



نسخه مناسب چاپارسال به دوستان
                        بسم الله الرحمن الرحیم

                                               بیـانیـه

اینبارهم ملت غیور و هوشمند بسیجی ایران اسلامی با حضور آگاهانه و تیزبینانه خویش
در پای صندوق های رای شعور انقلابی خود را به نمایش گذاشته و حماسه وصف ناپذیر
دیگری رادر لبیک به ندای رهبر فرزانه و اندیشمند انقلاب اسلامی ایران برای حضور گسترده
در انتخابات و انتخاب نماینده اصلح خود آفریدند. به راستی کدامین قلم توانایی تبیین
عظمت و شکوه حضور مسئولانه و آگاهانه این ملت بزرگوار را دارد.
کدام لسان آدمی قادر به سپاسگذاری از بزرگ زنان و بزرگ مردان ایران زمین است؟

آفرین بر این مردم شریف و بزرگوار که با درک صحیح از آموزه های دین و پیروی از
منویات بزرگ رهبرشان، در تمامی صحنه ها، بویژه حضور پرشور
در پای صندوق های رای مجلس شورای اسلامی بر دشمنان اسلام و مسلمین
بویژه صهیونیزم و استکبار جهانی در سراسر عالم ثابت کردند که الگوی رفتاری خوبی
برای بیداری اسلامی و انسانی جامعه بشری می باشند.

به همه کسانی که به برکت خون هزاران شهید و جانفشانی های صدها هزار رزمنده
و جانباز و آزاده سرافراز و حضور حماسی و آگاهانه آحاد مردم بر مسند نمایندگی مجلس
تکیه خواهند زد توصیه می شود قدر این حضور حماسی و پایبندی مردم را بدانند
و با تمام وجود در تحقق آرمان های نظام اسلامی و خدمت به مظلومین و مستضعفین
همت گمارند.

سپاه امام رضا(علیه السلام) این حضور ارزشمند و باشکوه را
به همه مردم ولایتمدار استان خراسان رضوی، بویژه خانواده معزز شهدا،
ایثارگران و بسیجیان دلاور تبریک عرض نموده، از همگان کمال تشکر و قدردانی را دارد.

فرمانده سپاه امام رضا (علیه السلام)                    
سرتیپ دوم پاسدار غلامرضا احمدی                    

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 اسفند1390 توسط کبـــــوتر حــــــرم



 

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 اسفند1390 توسط کبـــــوتر حــــــرم


آخرين دست نوشته ها


يك گام تا آشنايي...
سنگر فرماندهي
آنچه گذشت...
كــــوله بــار
همســـــنگران